نقشه سایت تماس با ما خانه
پنجشنبه 18/ شهريور/ 1389
داستان و مدل - ضرب المثل - با همه بله ، با من هم بله ؟!
تبلیغات

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان ، ماه مهمانی خدا مبارک باد
مسابقه و جایزه
بانک اطلاعات مشاغل کشور
محل تبلیغ شما
 
ضرب المثل

با همه بله ، با من هم بله ؟!

ضرب المثل بالا ناظر بر توقع و انتظار است . دوستان و بستگان به ویژه افرادی که خدمتی انجام داده منشأ اثری واقع شده باشند ، همواره متوقع هستند که طرف مقابل به احترام دوستی و قرابت و یا به پاس خدمت ، خواستشان را بدون چون و چرا اجرا نماید . و به معاذیر و موازین جاریه متعذر نگردد و گرنه به خود حق می دهند از باب رنجش و گلایه به ضرب المثل بالا استناد جویند .
 
عبارت بالا که در میان تمام طبقات مردم بر سر زبان هاست ، به قدری ساده و معمولی به نظر می رسید که شاید هرگز گمان نمی رفت ریشه تاریخی و مستندی داشته باشد . ولی پس از تحقیق و بررسی ، ریشه مستند آن به شرح زیر معلوم گردیده است :
 
مولیر هنرمند و نمایشنامه نویس معروف فرانسه ، نمایشنامه ای دارد به نام " پیر پاتلن " که از طرف آقای نصر الله احمدی کاشانی و شادروان محمد ظهیر الدینی تحت عنوان " وکیل زبردست " ترجمه شد . و از سال 1309 شمسی به بعد چند بار در تهران و اراک نمایش داده شده است .
 
البته باید دانست که تئاتر کمیک پاتلن به عنوان شاهکاری از قرون وسطی به یادگار مانده که نگارنده اصلی آن ناشناس و در حدود سال 1740 میلادی نگاشته شده است .
 
موضوع نمایشنامه مزبور به این شرح و مضمون بوده است که :
یک نفر تاجر پارچه فروش به نام گیوم ، تعداد یک صد و بیست رأس گوسفند خریداری کرد و آن را به چوپانی به نام آنیویله داد تا برایش نگاهداری و تکثیر نماید . چون چندی گذشت تاجر متوجه شد که نه تنها گوسفندانش زیاد نمی شوند ، بلکه همه ماهه تقلیل پیدا می کنند . علت را جویا شد ، چوپان جواب داد : " من گناهی ندارم ، گوسفندان بیمار می شوند و می میرند " . تاجر قانع نشد و شبی در آغل گوسفندان پنهان گردید ، تا به جریان قضیه واقف شود .
 
چون پاسی از نیمه شب گذشت ، متوجه گردید که چوپان داخل آغل شده ، گوسفند پرواری را جدا کرد و سرش را بریده ، و به یکنفر قصاب که همراه آورده بود فی المجلس فروخت . تاجر از آغل خارج شد و چوپان را کتک مفصلی زده ، تهدید کرد که قریباً وی را تحت تعقیب قانونی قرار داده ، به جرم خیانت در امانت به زندان خواهد انداخت . چوپان از ترس مجازات و زندان راه پاریس را در پیش گرفت و به وکیل حقه باز زبردستی به نام " آوکاپاتلن " مراجعه و تقاضا کرد که از وی در دادگاه دفاع نماید . وکیل گفت : " قطعاً پول کافی برای حق الوکاله داری ؟ " چوپان گفت : " هر مبلغ که لازم باشد می پردازم " . وکیل گفت : " قبول می کنم ، ولی اگر می خواهی از این مخمصه نجات پیدا کنی از هم اکنون باید سرت را محکم ببندی و همه جا چنین وانمود کنی که گیوم تاجر چنان بر سر تو ضربه زده که قوه ناطقه را از دست دادی و زبانت بند آمده است ! از این به بعد وظیفه تو این است که در خانه و کوچه و بازار و همچنین در مقابل رییس دادگاه و هر کسی که از تو سؤال یا بازجویی کند ، فقط صدای گوسفند در بیاوری و در جواب سؤال کننده فقط بگویی بع ! بع " !
 
چوپان دستور وکیل را به گوش جان پذیرفت و قبل از آنکه تاجر اقدام به شکایت نماید از او شکایت به دادگاه برد و جلسه دادگاه پس از انجام تشریفات مقدماتی در موعد مقرر با حضور مدعی و مدعی علیه و وکیل شاکی تشکیل گردید . در جلسه دادگاه چون وکیل چوپان متوجه شد که تاجر مورد بحث همان کسی است که خودش نیز مقداری پارچه از وی گرفته و قیمتش را نپرداخته بود ، لذا سرش را پایین انداخت و دستمالی به دست گرفته ، تظاهر به دندان درد کرد . ولی تاجر او را شناخت و به رییس دادگاه گفت : « این شخص که وکالت چوپان را قبول کرده ، خودش به من بدهکار است و به زور چرب زبانی و چاپلوسی یک قواره ماهوت برای همسرش " گیومت " از من گرفته . هر دفعه که مراجعه می کردم ، گیومت با نهایت تعجب اظهار بی اطلاعی می کرد و می گفت که شوهرش پاتلن سخت بیمار است و پاتلن هم از درون خانه به تمام زبان ها آنچنان هذیان می گفت که من از ترس و وحشت فرار می کردم . این وکیل حقه باز به جای دفاع از موکل ؛ خوبست دین و بدهی خود را ادا نماید . »  رییس دادگاه زنگ زد و گفت : « فعلاً موضوع طلب شما مطرح نیست ، هر وقت شکایت کردید به موضوع رسیدگی خواهد شد . »  آنگاه چوپان را برای ادای توضیحات به جلوی میز دادگاه احضار نمود . چوپان در حالی که سرش را بسته بود عصازنان پیش رفت و هر چه رییس دادگاه سؤال می کرد ، فقط جواب می داد : " بع !" .  وکیل از فرصت استفاده کرد و گفت : « آقای رییس دادگاه ، ملاحضه می فرمایید که موکل بیچاره من در مقابل ضربات این تاجر بی رحم بی انصاف ، چنان مشاعرش را از دست داده که قادر به تکلم نیست و صدای گوسفند می کند ! » گیوم تاجر اجازه صحبت خواست و جریان قضیه را کما هو حقه بیان داشته ، چوپان را به حقه بازی و کلاهبرداری متهم نمود . ولی چون " بع بع " کردن چوپان و زیرکی و زبردستی وکیل مدافع تماشاچیان جلسه و حتی اعضای دادگاه را تحت تأثیر قرار داده بود ، لذا رأی به حقانیت چوپان و محکومیت تاجر صادر کردند . چوپان با خیال راحت از محکمه خارج شده ، راه خانه را در پیش گرفت . پاتلن وکیل زبر دست که مقصود را حاصل دید به دنبال چوپان روان گردید و گفت : « خوب ، دوست عزیز ، دیدی با این حقه و تدبیر چگونه حاکم شدی و تاجر با لب و لوچه آویزان از محکمه خارج شد ؟ »
 
چوپان جواب داد : " بع ! " وکیل گفت : « جای " بع بع " کردن تمام شد . فعلاً مانعی ندارد که مثل آدم حرف بزنی . »
 
چوپان مجدداً سرش را به طرف وکیل برگردانید و گفت : " بع ! " وکیل گفت : « اینجا دیگر جلسه دادگاه نیست ، حالا می خواهیم راجع به حق الوکاله صحبت کنیم . صدای گوسفند را کنار بگذار و حرف بزن . »
 
چوپان باز هم حرف وکیل را نشنیده گرفته ، پوزخندی زد و گفت : " بع بع ! " . طاقت وکیل طاق شد و با نهایت بی صبری گفت : « دیگر چرا بع بع می کنی ؟ دادگاه تمام شد . حکم محکمه را هم گرفتی . بگو ببینم چه مبلغ برای حق الوکاله من در نظر گرفته ای ؟ »  چوپان مرتباً بع بع می گفت و به جانب منزل میرفت . وکیل چون دانست که کلاه سرش رفته و چوپان با توسل به این حربه و حیله حتی یک فرانک هم به عنوان حق الوکاله نخواهد پرداخت ، از آنجایی که خود کرده را تدبیر نیست و چاره ای جز سکوت و خاموشی نداشت ، با نهایت عصبانیت گفت : « با همه بع ، با من هم بع ؟! » این عبارت رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد و در کشور ایران تغییر شکل داده به جای عبارت مزبور « با همه بله ، با من هم بله ؟ » می گویند .
 
اما عده ای از معاصرین ضرب المثل بالا را از واقعه جالبی می دانند که بین پدر و پسری از رجال معاصر که عنوان و شاخصیت پدر بالاتر و والاتر بود به شرح زیر رخ داده است :
 
در حدود پنجاه سال قبل ( یعنی نیمه اول قرن چهاردهم هجری قمری ) یکی از رجال سرشناس ایران ( که از ذکر نامش معذوریم ) به فرزند ارشدش که برای اولین بار معاونت یکی از وزارتخانه ها را بر عهده گرفته بود از باب موعظه و نصیحت گفت : « فرزندم ، مردمداری در این کشور بسیار مشکل است ، زیرا توقعات مردم حد و حصری ندارد و غالباً با مقررات و قوانین موضوعه تطبیق نمی کند . مرد سیاسی و اجتماعی برای آنکه جانب حزم و احتیاط را از دست ندهد ، لازم است با مردم به صورت کجدار و مریز رفتار کند تا هم خلافی از وی سر نزد و هم کسی را نرجانده باشد . به تو فرزند عزیزم نصیحت می کنم که در مقابل تقاضا ها و خواهش های مردم هرگز جواب منفی ندهی . هر چه می گویند ، کاملاً گوش کن و در پاسخ هر جمله با نهایت خوشرویی بگو : " بله ، بله " ، زیرا مردم از شنیدن جواب مثبت آنقدر خوششان می آید که هر اندازه به دفع الوقت بگذرانی تأخیر در انجام مقصود خویش را در مقابل آن بله ناچیز می شمارند . »
 
فرزند مورد بحث در پست معاونت ( و بعد ها کفالت ) وزارتخانه مزبور پند پدر را به کار بست و در نتیجه قسمت مهمی از مشکلات و توقعات روزمره را با گفتن کلمه " بله " مرتفع می کرد . قضا را روزی پدر ، یعنی همان ناصح خیر خواه ، راجع به مطلب مهمی به فرزندش تلفن کرد و انجام کاری را جداً خواستار شد . فرزند یعنی جناب کفیل وزارتخانه ، بیانات پدر بزرگوارش را کاملاً گوش می کرد و در پاسخ هر جمله با کمال ادب و تواضع می گفت : " بله ، بله قربان ! " پدر هر قدر اصرار کرد تا جواب صریحی بشنود ، پسر کماکان جواب می داد : " بله قربان . کاملا متوجه شدم چه می فرمایید . بله ، بله ! " . بلاخره پدر از کوره در رفت و در نهایت عصبانیت فریاد زد : « پسر ، این دستورالعمل را من به تو یاد دادم . حالا با همه بله . با من هم بله ؟ »
 
در هر صورت چون هر دو واقعه یعنی نمایش وکیل زبردست در ایران و واقعه این پدر و پسر از نظر عصر و زمان با یکدیگر تقارن دارند ، بعید نیست که هر دو واقعه و یا یکی از آن دو ( به ویژه واقعه اخیر ) ریشه تاریخی و علت تسمیه ضرب المثل بالا باشد .

 


منو

داستان کوتاه
قصه کودک و نوجوان
ضرب المثل
مدل لباس و مو
عکس و سوژه

سایت وفاق
جوک و اس ام اس

 
هر گونه استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع مجاز است

داستان کوتاه |  ضرب المثل |  مدل لباس و مو |  نقشه سایت |  تماس با ما