نقشه سایت تماس با ما خانه
پنجشنبه 18/ شهريور/ 1389
تبلیغات

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان ، ماه مهمانی خدا مبارک باد
مسابقه و جایزه
بانک اطلاعات مشاغل کشور
محل تبلیغ شما
 
قصه کودک و نوجوان

هوس های مورچه
داستان و مدل - قصه کودک و نوجوان - هوس های مورچه

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو ، از راهی می گذشت و نزدیک یک کندوی عسل رسید . از بوی عسل دهانش آب افتاده ، ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد ، نشد . دست و پایش لیز می خورد و می افتاد .
هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد : « ای مردم ، من عسل می خواهم ، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند ف یک « جو » به او پاداش می دهم . »
یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد  . صدای مورچه را شنید و به او گفت : « مبادا بروی ، کندو خیلی خطر دارد ! » مورجه گفت : « بی خیالش باش ، من می دانم که چه باید کرد . » بالدار گفت : « آنجا نیش زنبور است . » مورچه گفت : « من از زنبور نمی ترسم ، من عسل می خواهم . » بالدار گفت : « عسل چسبناک است ، دست و پایت گیر می کند . »
مورچه گفت : « اگر دست و پاگیر می کرد ، هیچ کس عسل نمی خورد . »
بالدار گفت : « بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار ، من بالدارم ، سالدارم و تجربه دارم ، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی . » مورچه گفت : « اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان ، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن . » مگسی سر رسید و گفت : « بیچاره مورچه ! عسل می خواهی و حق داری ، من تو را به آرزویت می رسانم . » مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت . مورچه خیلی خوشحال شد و گفت : « به به ، چه سعادتی ، چه کندویی ، چه بویی ، چه عسلی ، چه مزه ای ، خوشبختی از این بالاتر نمی شود ، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند . »
مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید ، پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده است و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند . هر چه برای نجات خود کوشش کرد ، نتیجه نداشت . آن وقت فریاد زد : « عجب گیری افتادم ، بدبختی از این بدتر نمی شود ، ای مردم ، مرا نجات بدهید . اگر یک جواننرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم . »
مورچه بالدار از سفر برمی گشت ، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت : « نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوس های زیادی مایه گرفتاری است .
این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ، ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگسی کمک نگیری ، مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد . »
 

 


منو

داستان کوتاه
قصه کودک و نوجوان
ضرب المثل
مدل لباس و مو
عکس و سوژه

سایت وفاق
جوک و اس ام اس

 
هر گونه استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع مجاز است

داستان کوتاه |  ضرب المثل |  مدل لباس و مو |  نقشه سایت |  تماس با ما