داستان و مدل - قصه کودک و نوجوان - بادبادک کجا می روی ؟
پسرک گفت : امروز می خواهم یک نقاشی قشنگ بکشم .
قلم مو را توی رنگ زد و یک دایره کشید . دورش هم خط های بلند و کوتاه زرد کشید . خورشید پسرک درخشید و تمام دنیای نقاشی اش را روشن کرد .
پسرک نوک زرد قلم مو را با یک دستمال سفید پاک کرد و روی دستمال یک لکه بزرگ زرد پیدا شد . پسرک آسمان نقاشی اش را آبی کرد . گفت : حالا باید یک خانه کوچک بکشم .
دوباره قلم مو را با دستمال سفید پاک کرد . این بار روی دستمال یک لکه آبی رنگ بزرگ پیدا شد . وقتی پسرک خانه را کشید از دور به نقاشی اش نگاه کرد و گفت : خانه ای که حیاط آن درخت نداشته باشد خانه قشنگی نیست . باز هم قلم مو را با دستمال سفید پاک کرد . این دفعه یک لکه قرمز در وسط پارچه پیدا شد . پسرک دستمال سفید را نگاه کرد . دستمال سفید مثل یک صورت شده بود . فقط یک دهان کم داشت . پسرک هم یک دهان خندان برای آن کشید : بهبه ... حالا بادبادک قشنگ دارم . فقط باید نخ بلندی به آن ببندم تا بتوانم پروازش دهم . بادبادکم باید یک اسم قشنگ نیز داشته باشد . اسمش را فرید می گذارم .
پسرک بادبادک را برداشت و نزدیک پنجره گذاشت تا خشک شود . باد تندی وزید و آن را با خود برد پسرک فریاد زد : فرید ... بادبادک کوچولوی من !
بادبادک رویش را برگرداند . با دهان خندانش به پسرک لبخند زد . اما باد ، زیاد فرید را دور نبرد و در حیاط رهایش کرد . خواهر بزرگتر پسرک توی حیاط با عروسکش بازی میکرد . مو های عروسک مثل همیشه به هم ریخته و ژولیده بود . دخترک به او می گفت : آرام بگیر بچه بازیگوش ... همه بچهها باد موهایشان را شانه می کند . حتی من و حتی برادرم ... همه .
اما عروسک لجباز دست هایش را محکم گرفته بود و می گفت : من نمی خواهم مو هایم را شانه کنم . می خواهم یک روسری داشته باشم .
مادر عروسک که حسابی خسته شده بود آهی کشید و سرش را بلند کرد . فرید را که نوک یک شاخه آویزان بود ، دید . آن را برداشت و از وسط تا کرد و روی سر عروسک انداخت و گوشه هایش را هم زیر گردنش گره زد . عروسک از این روسری قشنگ خوشش آمد و آرام گرفت . اما این تازه اول کار بود . هنوز مدتی نگذشته بود که عروسک دلش خواست تاب بخورد . دخترک دو گوشه فرید را به یک شاخه گره زد و عروسک را توی آن نشاند . عروسک خیلی خوشحال بود و تند تند تاب می خورد . مادرش گفت : یواش تر ... اینقدر تند تاب نخور .
اما عروسک گوش نکرد و تندتر تاب خورد تا اینکه یکدفعه به زمین افتاد و شروع کرد به جیغ کشیدن و گریه کردن . همین طور که گریه می کرد گفت : بازویم شکسته ....
دخترک گفت : الان بازویت را می بندم تا خوب شود . آنوقت فرید را از شاخه درخت باز کرد و بازوی عروسک را به گردنش بست . در همین موقع پسرک به حیاط آمد و از خواهرش سراغ فرید را گرفت .
دخترک گفت : فرید ؟ .... این بادبادک را نمی شناسم .
در همین موقع پسرک فرید را دور بازوی عروسک دید و فریاد زد : پیدایش کردم ... فرید این است .
و آن را از دور بازوی عروسک باز کرد . عروسک شروع کرد به گریه کردن .
دوباره باد وزید و دوباره فرید را با خود برد . این بار فرید آنقدر بالا رفت تا توی آسمان آبی گم شد .
پسرک روی زمین نشست و شروع کرد به گریه کردن : وای ... وای ... فرید عزیزم ... بادبادک قشنگم از دستم رفت .
خواهر پسرک گفت : اینقدر ناراحت نباش و گریه نکن . بیا فکر کنیم و ببینیم بادبادکت کجا می رود و چه کار می کند . اگر چشم هایت را ببندی او را می بینی .
فرید از شهر بیرون می رود و از روی جنگل ها و مزرعه ها می گذرد . دهکده ها و چمنزار ها را هم براحتی پشت سر می گذارد ناگهان به یک سیم برق گیر می کند . کمی آن طرف تر روی سیم چلچله های مادر دارند به جوجه هایشان پرواز یاد می دهند . پاییز نزدیک است و سفر بزرگ دارد شروع می شود . مادر های چلچله سر جوجه ها داد می زنند : پرواز را شروع کنید . نوک هایتان تیز و به جلو . دم هایتان باریک و جمع به عقب . حالا بال هایتان را با هم بالا و پایین ببرید . زود باشید . یک . دو . سه
فرید حرف های آنها را می شنود و با خودش می گوید : من هم باید پرواز کردن را یاد بگیرم . به زحمت خود را از دست سیم نجات می دهد . یک گوشه اش را به جای نوک ، تیز و راست به جلو می دهد . گوشه دیگرش را هم مثل دم جمع می کند و به عقب می کشاند . آن وقت با دو گوشه دیگرش شروع می کند به بال زدن . جوجه ها از دیدن او تعجب می کنند و می پرسند : تو کی هستی ؟ چلچله ای ؟
فرید بال زنان می گوید : نه ... من فقط دارم ادای چلچله ها را در می آورم .
از آن طرف ، ابرها آسمان را می پوشانند و قطره های باران شروع می کنند به باریدن . فرید که از باران خیس و سنگین شده دیگر نمی تواند پرواز کند . آرام آرام پایین می آید . پایین و پایین تر . یک بوته خار او را بغل می کند و نمی گذارد به زمین بیفتد . این بوته خار کنار یک مزرعه گندم روییده است .
یک موش خاکستری از لای ساقه های گندم بیرون می آید . پشت سر او پنج بچه موش خاکستری هم یکی یکی از لای ساقه های گندم بیرون می آیند . موش های بیچاره چیزی ندارند که روی سرشان بگیرند تا خیس نشوند . پنج بچه موش که تا حالا بارانی به این تندی ندیده اند از ترس به هم چسبیده اند و می لرزند . فرید به آنها می گوید اگر بخواهند می توانند از او به جای چتر استفاده کنند . موش ها همه با هم زیر چتر فرید می روند . بچه موش های بازیگوش یواشکی دم های نازک و درازشان را از زیر چتر بیرون می آورند . مادرشان متوجه می شود و فریاد می زند : چه کار می کنید ؟ زود دم هایتان را بیاورید زیر چتر . ممکن است دشمن دم های شما را ببیند و به سراغ مان بیاید .
اتفاقا یک پرنده بزرگ که چشم های باز و پنجه های تیز و منقار قوی دارد آنها را می بیند و با خودش می گوید : به به .... چند تا موش خوشمزه و لذیذ . به سرعت پایین می آید و فرید را با خود می برد .
پرنده بزرگ اول خوشحال است اما بعد آه و ناله اش بلند می شود و با خود می گوید : وای این که فقط یک تکه پارچه خیس است . خوب شد پرنده های دیگر ندیدند که من امروز چی شکار کردم وگرنه حتما مسخره ام می کردند .
پرنده بزرگ فرید را در هوا رها می کند و می رود . فرید چرخ می خورد و چرخ می زند تا به میدان یک دهکده کوچک می رسد . توی میدان چند نفر دارند بازی می کنند . همه خوشحال هستند و می خندند ، اما یک نفر خوشحال نیست و نمی خندد . او گریه می کند . چون همه بادبادک دارند و او ندارد . فرید پایین می آید و درست جلوی پای پسربچه روی زمین می نشیند . پسربچه با خوشحالی او را برمی دارد . یک نخ کلفت به دم فرید می بندد و او را دنبال خود می کشد و به طرف تپه می دود . آسمان پر از ابر های قشنگ و رنگارنگ است، اما فرید از همه قشنگ تر است .
پسربچه دنباله نخ را ول می کند . فرید آزاد می شود و پسربچه فریاد می زند : بادبادک سبکبال ... هرچقدر می توانی بلند تر پرواز کن . فرید تا آنجا که می تواند بالاتر می رود . وسط آسمان به گله بزرگ ابر می رسد . با بره ابرها بازی می کند . بره ابرها از روی نخ او به این طرف و آن طرف می پرند و می خندند . اما بالاخره خسته می شوند و می روند . فرید با خودش فکر می کند : بهتر نیست دوباره پیش بچه ها برگردم ؟ آن وقت راهش را کج می کند و به زمین برمی گردد .
دوباره جلوی پای پسربچه به زمین می نشیند . پسربچه خوب می داند که فرید باید به همه جا و به همه بچه ها سر بزند . یک قایق کوچولو از پوست یک درخت خشک درست می کند . اما قایق او بدون بادبان نمی تواند تند برود . بهترین بادبان برای این قایق کوچولو چه می تواند باشد ؟ معلوم است .... فرید .
پسربچه با فرید برای این قایق بادبان درست می کند . قایق بادبانی را به آب می اندازد و به فرید می گوید : یادت نرود . سلام مرا به همه بچه های دنیا برسان .
فرید از رودها و دریا ها می گذرد و به اقیانوس می رسد . اقیانوس خیلی بزرگ است . فرید از اقیانوس می پرسد : مگر تو ساحل نداری ؟ اقیانوس جواب می دهد : چرا دارم . دیگر چیزی نمانده به آن برسی .
بالاخره فرید به ساحل اقیانوس می رسد . روی ساحل یک پسر کوچولوی سیاهپوست دنبال گوش ماهی می گردد . قایق بادبانی را می بیند و از خوشحالی می خندد . فرید را از قایق جدا می کند و دور کمرش می بندد . حالا او یک پیش بند خیلی قشنگ دارد .
پسر کوچولوی سیاهپوست پیش همبازی هایش می رود و می گوید : بچهها ببینید !
بچه های سیاهپوست دور او جمع می شوند و با تعجب به فرید نگاه می کنند . همه آنها از فرید خوششان آمده است .
پسرک که تا این موقع ساکت بود، پرسید : فرید همانجا می ماند ... مگر نه ؟
پسر کوچولوی سیاهپوست توی دنیا فقط فرید را دارد . او را هم خیلی دوست دارد . اما فرید به او گفته : پسرک دیگری هست که شاید فرید را از او پس بگیرد . پسرکوچولوی سیاهپوست خیلی غمگین شده و به فرید گفته : چه بد ... ای کاش برای همیشه پیش من می ماندی .
پسرک از جا پرید و فریاد زد : نه نه .... من آن را پس نمی گیرم . آهای پسر جان .... دوست من فرید مال تو ... من آن را نمی خواهم . من باز هم فرید درست می کنم و آنها را برای دوستانت می فرستم . فرید می تواند برای همیشه پیش تو بماند .
گلنوشا صحرانورد