داستان و مدل - قصه کودک و نوجوان - لج بازی 
یکی بود یکی نبود . پسر بچه ای بود که هی لج بازی می کرد . روزی مادرش می خاست به خانه ی مادر بزرگ برود ولی کودک لج باز نمی خاست به خانه ی مادربزرگش برود .
مادر که دید پسرش خیلی لج باز شده تصمیم گرفت به او نشان دهد که لج بازی کار بسیار بدی است . او را در خانه تنها گذاشت و رفت . نیم ساعت ، یک ساعت و دو ساعت گذشت . پسر خیلی ناراحت شد در این زمان صدای زنگ آمد پسر خیلی خوشحال شد و رفت جلو مادرش و گفت : " مادر من خیلی پشیمانم و دیگر نمی خواهم تو و پدر را ناراحت کنم "
مادر رفت جلو و صورت پسرش را بوسید و گفت : من خیلی خوشحالم که پسرم فهمیده لج بازی کار بدی است .
نوشته ( مادر نمونه ) : مادر ارسلان مرادی